سه روزمونده به تولد چهار سالگی
پسر مامان داریم به تولد چهار سالگی نزدیک می شیم..... الان یک دفعه دلم هوای وبلاگتو کرد .... با این که این روزا توی اینستا گرام عکس زیاد می ذارم ولی هیچ جا برام اینجا نمی شه، حال و های اینجا رو خیلی دوست دارم و امیدوارم بتونم دوباره مرتب خاطراتتو بنویسم از روزای 4 سالگی خودم خیلی خوب یادمه، مخصوصا اون شبی که از مامانم پرسیدم : مامان من چند سالمه ؟ و مامان گفت 4 سال:)))) خیلی واضح و دقیق تمام اون لحظه ها، صدای مامان ، حس و حال و فکرای خودم همه و همه توی ذهنمه، یادش بخیر ..... چقدر عمر زود می گذره 4 سالگی چه زود تموم شد و همین طور 4 سالهای بعدی و حالا من و یک پسر 4 ساله.... که همش از تولدش و اتفاقاتی که قراره براش بیفته می پرسه ... ...
نویسنده :
نیرا
17:00




